۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

موافقت پارلمان اروپا با نصب تصاویر نسرین ستوده و جعفر پناهی بر سر در پارلمان اروپا

موافقت پارلمان اروپا با نصب تصاویر نسرین ستوده و جعفر پناهی بر سر در پارلمان اروپا



در مصاحبه ای که رادیو فردا با آقای انور میرستاری، فعال سیاسی و عضو حزب سبزهای بلژیک، داشت، ایشان اعلام کرد سرانجام پارلمان اروپا با پیشنهاد اتحاد برای ایران، شاخه بلژیک و تعدادی از انجمن های فرهنگی ایرانی در مورد نصب تصاویر نسرین ستوده و جعفر پناهی بر سردر اصلی پارلمان اروپا، موافقت کرد. این تصمیم در روز سوم دسامبر، در بروکسل، بر سر در پارلمان که روبروی میدان لوکزامبورگ قرار دارد، طی مراسم ویژه ای نصب خواهد شد. لازم به یادآوری است که قبلاً تصویر خانم سان سوکی، فعال حقوق بشر برمه ای در همین محل نصب شده بود.
  

از هم اکنون ایرانیان سراسر اروپا را به شرکت در این مراسم فرا می خوانیم 
به مصاحبه رادیو فردا با انور میرستاری در باره این خبر گوش کنید

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

November 10, 2012 An international campaign in support of Nasrin Sotoudeh and all other women political prisoners


10 November. KatharinenStr. 13.00-14.00 Uhr. Dortmund.Deutschland
Solidaritätsgruppe mit den„Laleh park Mütter“im Iran-Dortmund


November 10, 2012
An international campaign in support of Nasrin Sotoudeh and all other women political prisoners
In Iran, all free-thinking humans are in danger of imprisonment on the grounds of “actions against the security of the Islamic Republic of Iran”. Artists, journalists, students, lawyers, women’s rights activists, even grieving mothers of executed political dissidents, are all considered suspicious and threats to the establishment. Many human rights and pro-democracy activists are in prison and still others, in fear of being unlawfully arrested, have escaped and emigrated out of the country.
The Islamic Republic does not refrain from any kind of physical or psychological torture against political prisoners. Several female political prisoners, including Nasrin Sotoudeh, an attorney and a human rights activist, are currently on hunger strike in protest to the ongoing psychological torture in Iranian prisons.
Throughout the world, visiting privileges are among the basic rights for prisoners. Meanwhile, in Iran, many political prisoners are deprived of visits from their immediate family members. In Nasrin Sotoudeh’s case, she is prevented from seeing her husband and children, which is an additional mental torment for her. Nasrin is not alone. There are many women and men who face unjust incarceration and mistreatment every day. The law mandates that prisoners, under any kind of indictment, must have the liberty to acquire an attorney and the right to have visitors. Under no circumstances should prisoners be kept in solitary confinement. At present, despite Nasrin’s deteriorating health due to her hunger strike, she has been taken directly from hospital into solidarity confinement. This is not only against the law, but is also a clear indication of the violation of fundamental human rights in Iran.
Many international organizations and governments have expressed their protest to the Islamic Republic’s blatant violation of human rights. We can and should inform the freedom loving people of the world about such grave maltreatment of the imprisoned human rights activists. On November 10th, we ask of all Iranians abroad, and all advocators of peace and human rights around the world to support the struggles undertaken by the women activists of Iran. Together, let’s demand the release of all prisoners of conscience in Iran.
On November 10th, let’s support Nasrin and all other political prisoners in their struggle for freedom and collectively herald our voices of protest against political repression in Iran.
Solidarity for Human Right in Iran

10 November. KatharinenStr. 13.00-14.00 Uhr. Dortmund.Deutschland
Solidaritätsgruppe mit den„Laleh park Mütter“im Iran-Dortmund

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

کمپین جهانی برای همصدایی و پشتیبانی از نسرین ستوده و زنان زندانی سیاسی در ایران

کمپین جهانی برای همصدایی و پشتیبانی از نسرین ستوده و زنان زندانی سیاسی در ایران


دهم نوامبر ۲۰۱۲- دورتموند - خیابان کاتارینن(روبروی بانک)- ساعت ۱۳ تا ۱۴ بعد از ظهر

حامیان مادران پارک لاله دورتموند  

پوسترها کار کیانا کریمی
من نسرین ستوده، وکیل پایه یک دادگستری، مدافع حقوق بشرم. جرمم، سوگند خوردن به شرافت وکالت و دفاع از موکلینم بوده است. اینک در زندانی که نمی دانم کجاست در سلولی انفرادی بسر می برم و کلیه ارتباطاتم با جهان بیرون قطع شده است. من بخاطر محروم شدن از ملاقات با فرزندان و خانواده ام که از حقوق اولیه یک فرد محبوس است دست به اعتصاب غذا زده ام

من بهاره هدایت، فعال حقوق زنان هستم. بخاطر حمله وحشیانه گارد یگان امنیت زندان اوین، اعتصاب غذا کرده ام

من حکیمه شکری، عضو حامیان مادران عزادار هستم. بخاطر حمله وحشیانه گارد یگان امنیت زندان اوین، دست به اعتصاب غذا زده ام

من راحله زکائی هستم. کسی مرا نمی شناسد و هیچکس نمی داند چرا من باید در زندان باشم. بی گناه، چند سالی است که در زندانم، من در کنار خواهران مبارزم، بخاطر حمله وحشیانه به بند زنان زندان و آزار و اذیت آنان اعتصاب غذا کرده ام

من شیوا نظرآهاری، فعال حقوق بشر هستم. در اعتراض به رفتار خشونت آمیز و غیرانسانی گارد امنیت زندان اوین، دست به اعتصاب غذا زده ام

من ژیلا بنی یعقوب، روزنامه نگار هستم. بخاطر رفتار تحقیرآمیز و غیرانسانی گارد امنیت زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده ام


من ژیلا کرم زاده، شاعر هستم و بخاطر رفتار خشونت بار مأمورین زندان با ما زنان زندانی، اعتصاب غذا کرده ام

من مهسا امرآبادی، روزنامه نگارم. بخاطر نوع رفتار خشونت بار و غیرانسانی و نامنتظره گارد امنیت زندان اوین با ما زنان زندانی، دست به اعتصاب غذا زده ام

من نازنین دیهیمی، مترجم کتاب کودکان هستم، که بخاطر بد رفتاری و توهین و تحقیر گارد امنیت زندان اوین با ما زنان زندانی، اعتصاب غذا کرده ام

من نسیم سلطان بیگی، فعال دانشجوئی هستم. بخاطر حمله ناگهانی و رفتار خشونت بار گارد امنیت زندان اوین به سلول ما زنان، دست به اعتصاب غذا زده ام 

کمپین جهانی برای همصدایی و پشتیبانی از نسرین ستوده و زنان زندانی سیاسی در ایران
درایران‌؛همه انسان های آزاد اندیش در خطر زندانی شدن به اتهام اقدام علیه جمهوری اسلامی هستند . هنرمندان؛خبر نگاران؛ دانشجویان؛ وکلا؛ فعالین جنبش زنان؛ مدافعین حقوق بشر؛ و حتی مادران داغدار؛ همه و همه متهم هستند؛ بسیاری از آنان هم اکنون زندانی بوده و برخی کشوری را که در ان رشد کرده و دوست می دارند رها کرده و مهاجرت کرده اند تا اسیر بی قانونی حکومت نشوند.

جمهوری اسلامی که از هیچ گونه آزار و شکنجه زندانیان سیاسی پرهیز نمی کند با عدم تامین حد اقل حقوق زندانیان، شکنجه روانی را به اوج خود رسانده است.

اعتصاب غذای اخیر زندانیان سیاسی زن از جمله خانم ستوده وکیل دادگستری در اعتراض به همین شکنجه های روحی بوده است.

حق ملاقات یکی از پای ای ترین حقوق هر زندانیست، ممنوعیت ملاقات مادری با همسر و فرزندانش از جمله شکنجه هایی است که بر نسرین ستوده که جز در راه عدالت و حقوق انسانی گامی بر نداشته روا داشته اند . او تنها نیست، زنان و مردان بسیاری از شرایط غیر انسانی در زندان ها رنج می برند. از زشت ترین و غیر انسانی ترین شکنجه ها، قطع رابطه زندانی با محیط است، بر اساس قانون زندانی با هر اتهامی باید حق ملاقات داشته باشد، باید وکیل داشته باشد و آنگاه که جرمی برایش نوشتند بهیچوجه حق ندارند او را در سلول های انفرادی نگه دارند،هم اکنون نسرین را که از اعتصاب غذا به حال وخیمی افتاده بود از بیمارستان مستقیما به انفرادی برده اند، این نه تنها خلاف قانون بلکه نماد روشن شکنجه واولیه ترین حقوق انسانی است.

کانون های بین المللی و دولت های بسیاری اعتراض خود را به جمهوری اسلامی اعلام داشته اند، ما میتوانیم و باید ذهن انسان های شریف جهان را به خطر بزرگی که زندانیان مدافع حقوق بشر در ایران را تهدید می کند آگاه سازیم.

ما از همه ایرانیان مقیم خارج وشهروندان جهان وتمامی مدافعین صلح و حقوق انسانی تقاضا میکنیم روز دهم نوامبر با تجمع خود در هر شکل ممکن از اعتراضات اخیر زنان مبارز ایران پشتیبانی نموده ودر حمایت ازآنان خواستار آزادی تمامی زندانیان سیاسی باشیم.

برای پشتیبانی از نسرین و یارانش دهم نوامبر ۲۰۱۲ 
با اقدامی مشترک صدای اعتراض مان را به گوش جهان برسانیم 

همبستگی برای حقوق بشردر ایران
حامیان مادران پارک لاله دورتموند  

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

اعتصاب غذا در بند زنان و جای خالی عکس راحله ذکایی


رسیده از سایت های دیگر :


Inline-Bild 1



اعتصاب غذا در بند زنان و جای خالی عکس راحله ذکایی


مریم حسین‌خواه
مریم حسین‌خواه - ۹ نفر از زنان زندانیان سیاسی از روز چهارشنبه دهم آبان‌ ماه (۳۱ اکتبر) در اعتراض به رفتار «توهین‌آمیز» ماموران زندان دست به اعتصاب غذا زده‌اند. در همه عکس‌ها و پوستر‌هایی که در این چند روز از این زنان منتشر شده٬ اما فقط عکس هشت نفر از آنها دیده می‌شود.
نفر نهم٬ در هیچکدام از عکس‌ها نیست و در هیچ جست‌وجوی اینترنتی‌ عکسی از او پیدا نمی‌شود. در بعضی‌ خبرها در کنار نام او نوشته شده است: «زندانی گمنام».
در دو پوستری هم که در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخد و در کنار عکس آن هشت زن دیگر٬ قاب خالی به یاد نفر نهم گذاشته شده و زیر آن نوشته شده است: راحله ذکایی.

پنجشنبه٬ اول آذرماه ۱۳۸۶- بند نسوان زندان اوین

راحله ذکایی را نخستین‌بار٬ پنج سال پیش در جریان بازداشتم به خاطر فعالیت در گروه‌های مدافع حقوق زنان دیدم. تولد یکی از زندانی‌های بند مالی بود و هم‌اتاقی‌هایش برایش سورپرایز پارتی گرفته بودند با دو کیک صبحانه نیلو که شهلا جاهد برایشان کنار گذاشته بود و ۲۲ پفک که به جای شمع داخل کیک فرو کرده بودند. اتاق سه از همه اتاق‌ها کوچک‌تر بود با چهار تخت سه طبقه برای ۹ زندانی. آن شب اما بیشتر از ۲۰ نفر در اتاق بودند. تشت رخت‌شویی وکیل بند شده بود تنبک و دختری که دیشب بازداشت شده بود٬ آواز می‌خواند. هرچند دقیقه یکبار یکی می‌رفت وسط اتاق می‌رقصید و بعد انگار که دیوارهای زندان روی‌شان سنگینی کند، یک دفعه همه ساکت می‌شدند.

اسم راحله ذکایی در کنار هشت زنی که در بند سیاسی زندان اوین اعتصاب غذا کرده‌اند٬ منتشر شده است، اما  او همچنان «زندانی گمنامی است» که هیچکس خبری از او ندارد٬ نمی‌داند به چه اتهامی آنجاست٬ نمی‌داند از کجا آمده و هیچ عکسی از او نیست 
راحله را اولین‌بار آنجا دیدم؛ با موهای لخت کوتاه، روی سپید و چشمان درشت مشکی که رد خودزنی و خالکوبی‌ جای سالم روی دست‌هایش نگذاشته بود.

جشن تولد که با توبیخ زندانبان و خاموش‌شدن چراغ‌های بند٬ تمام شد٬ راحله آمد کنارم و اشاره کرد به کتابی که دستم بود: «آجی میشه یه دقیقه این کتابت را ببینم؟»

گفتم: «شعر دوست داری؟ کتاب فروغ فرخ زاده، یک شاعر زن که وقتی خیلی جوان بود تصادف کرد و مرد.»

کتاب را گرفت دستش و شروع کرد به از حفظ خواندن «تولدی دیگر» فروغ:

همه هستی من آیه تاریكی‌‏ست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن‌‏ها و رستن‌‏های ابدی خواهد برد
...

کتاب فروغ تنها چیزی بود که مخفیانه با خودم به زندان برده بودم. راحله هم عاشق فروغ بود و بیشتر از من شعرهایش را حفظ بود. همان شب با هم رفیق شدیم. زن‌ها که یکی یکی برگشتند به سلول‌شان٬ زیر نور لامپ کم‌سوی همیشه روشن راهرو نشستیم به تعریف کردن قصه‌های زندگی‌مان.

۲۴ سالش بود و شنیده بودم که اتهامش «سرقت مسلحانه» است. خودش می‌گفت که دایی‌هایش سرقت مسلحانه می‌کردند و او را از ۱۱ سالگی به عنوان «پوشش» با خودشان می‌بردند که کسی به آنها مشکوک نشود.













۱۳ ساله بوده که به یکی از سردسته‌های اشرار مرز ایران و پاکستان شوهرش دادند. خشن بود و قلدر و راحله را از هر چه مرد بود ترساند و بیزار کرد. شوهرش چند سال بعد در یک درگیری مسلحانه کشته شد و برای راحله پسری ماند که موقع بازداشتش٬ فقط یک سال داشت. بعد از مرگ شوهر٬ دوباره به خانه پدرش برگشت و مجبور بود که در هنگام سرقت‌های مسلحانه همراه دایی‌هایش باشد.

یک‌بار که از این ماجرا می‌گفت٬ پرسیدم: «نمی‌شد که نمی‌رفتی، یا فرار می کردی؟»
با تلخندی نگاهم کرد و جواب داد: «سرم را می‌بریدند. تازه گیرم که فرار هم می‌کردم بچه‌ام را چکار می‌کردم؟»

راحله  ذکایی سال ۱۳۸۱ هنگامی که ۱۹ سال داشت  به اتهام «مشارکت در سرقت مسلحانه» در مشهد بازداشت شده بود و حکمش چهار سال زندان بود. بعدتر٬ وقتی که در وسائل یکی از هم‌بندی‌هایش٬ مواد مخدر پیدا می‌کنند و مقدارش آنقدر بوده که حکم اعدام برایش صادر شود٬ راحله بخشی از آن را بر عهده می‌گیرد تا او را از اعدام نجات دهد. بهای این تصمیم اضافه شدن ده سال دیگر حبس به حکم راحله بود. خودش اما می‌گفت که این کار را برای رفاقت کرده و «رفاقت بهایی دارد»؛ بهایی که راحله پرداخت، اما خیلی سنگین بود و سنگین‌تر شد وقتی که دوباره در بساط همبندی‌اش کراک پیدا کردند و اعدام شد.

بعد از آن بود که راحله هم به مواد مخدر پناه برد تا به قول خودش غمش سبک شود. می‌گفت: «غم که داشته باشی، راه فرار که نداشته باشی، ظرف ده دقیقه هر مواد مخدری بخواهی که کف دستت باشد، کشیدن مواد ساده‌ترین راه تحمل نکبتی است که دچارش شده‌ای.»

آن موقع که دیدمش تازه ترک کرده بود. به قول خودش با بدبختی و فقط به خاطر عسل و پسرش.
عسل٬ دختر پنج ساله خواهرش بود. خواهری که شوهرش هم جرم راحله بود و چند سال پیش اعدامش کرده بودند. بعد از اعدام او هم خواهرش خودکشی کرده بود و مانده بود عسل که حالا در خانه خواهر ۲۰ ساله راحله بود. خواهری که تازه ازدواج کرده بود و علاوه بر عسل٬ پسر هفت ساله راحله و خواهر و برادر دوقلوی ۱۱ ساله خودش را هم سرپرستی می‌کرد.

راحله  ذکایی سال ۱۳۸۱ هنگامی که ۱۹ سال داشت  به اتهام «مشارکت در سرقت مسلحانه» در مشهد بازداشت شده بود و حکمش چهار سال زندان بود. بعدتر٬ وقتی که در وسائل یکی از هم‌بندی‌هایش٬ مواد مخدر پیدا می‌کنند و مقدارش آنقدر بوده که حکم اعدام برایش صادر شود٬ راحله بخشی از آن را بر عهده می‌گیرد تا او را از اعدام نجات دهد. بهای این تصمیم اضافه شدن ده سال دیگر حبس به حکم راحله بود 
از پسرش چیزی نمی‌گفت. موقع بازداشت او فقط یک سال داشته و بیشتر از دلتنگی برای پسری که شش سال از دیدنش محروم بود٬ نگران نزدیک شدن سن مدرسه رفتنش بود و غم این را می‌خورد که پسرک شناسنامه ندارد و کسی هم نیست که پیگیر کارش باشد.

خواهر ۲۰ ساله‌اش همین که چهارتا بچه قد و نیم قد را بزرگ می‌کرد هنر کرده بود و دیگر نمی‌توانست از مشهد به ملاقات راحله بیاید که پسرش را ببیند یا دنبال کارهای اداری باشد که قدم اولش وکالت داشتن از راحله بود.

تمام این سال‌های زندان را راحله بدون ملاقاتی سر کرد بود. ملاقات در زندان اوین فقط به معنای دیدن نزدیکان و کمتر شدن دلتنگی نیست. معنای مهم‌تر ملاقاتی داشتن٬ گرفتن کمی پول برای خرید مایحتاج اولیه زندگی در زندان است. با اینکه همه زندانی‌ها سهمیه صبحانه و ناهار و شام دارند٬ ‌اما وضعیت غذای زندان به قدری بد است که اگر زندانی‌ها فقط با همان جیره روزانه سر کنند و پولی برای خرید کمی میوه و شیر از فروشگاه زندان نداشته باشند٬ خیلی زود از پا می‌افتند.

زندانی‌های بی‌ملاقاتی مثل راحله٬ معمولاً کارگری زندانی‌های دیگر را می‌کردند و در ازای شستن ظرف و لباس‌ها یا صف‌های چندین و چند ساعته در فروشگاه زندان٬ مقدار کمی میوه و شیر و ماست یا تن ماهی می‌گرفتند. راحله اما به جای کارگری٬ به کارگاه عروسک‌سازی می‌رفت. درآمد کارگری بیشتر از کارگاه بود و کارش هم کمتر. راحله اما کارگاه را ترجیح می‌داد تا به قول خودش از بند فرار کند. بعد از اعتیادش از فضای داخل بند گریزان بود. غصه‌هایش سرجایشان بودند. مواد مخدر هم هنوز فراوان و در دسترس و می‌ترسید که دوباره گرفتار می‌شود. کارگاه عروسک‌سازی زندان شده بود پناهگاهش. در ازای هر ماه از صبح تا عصر کار کردن ۱۰ هزار تومان می‌گرفت و عصرها هم که از کارگاه برمی‌گشت٬ به کتابخانه می‌رفت تا برای شب بیداری‌هایش کتاب بگیرد. همه کتاب‌های به درد بخور کتابخانه اوین را خوانده بود و چند وقتی بود که به دوباره‌خوانی افتاده بود. می‌گفت کتاب‌های هری پاتر را چهاربار خوانده است و حسرت خواندن جلد تازه و دیدن فیلمش را دارد.

راحله تمام این سال‌های زندان را راحله بدون ملاقاتی سر کرد بود. ملاقات در زندان اوین فقط به معنای دیدن نزدیکان و کمتر شدن دلتنگی نیست. معنای مهم‌تر ملاقاتی داشتن٬ گرفتن کمی پول برای خرید مایحتاج اولیه زندگی در زندان است 
جوان بود، خیلی جوان. دست‌های پر از خالکوبی و رد خودزنی‌اش را که نمی‌دیدی باورت نمی‌شد که حتی ۲۴سال داشته باشد. چشم‌هایش پر از شور زندگی بود، قبل از آنکه دوباره معتاد شود.

یک شب وقتی که از دلیل بازداشتم پرسید٬ برایش از کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز گفته بودم و زنانی که آن سوی دیوار تلاش می‌‌کنند تا شاید قوانین تغییر کنند و کمی عادلانه‌تر شوند. همه را مو به مو گوش کرد و شنیده بودم که  چند روز بعد برای زن‌های زندانی از کمپین  و تلاش برای حقوق زنان گفته است. روزی که مجلس تصویب برابری ارث زن و شوهر را تصویب کرد٬ هنوز زندان بودم. تازه از بازجویی برگشته بودم که اول صدای هورا و کف زدن زن‌ها را از بند پایین شنیدم و بعد راحله را دیدم که دوان دوان از پله ها بالا آمد و گفت مژده بده خبر خوب دارم.

نگاه مات و مبهوتم را که دید منتظر سئوال من نشد و با ذوقی کودکانه گفت: «الان اخبار اعلام کرد می‌خوان قانون ارث را درست کنن که ارث زن و شوهر برابر بشه. قبلش داشتم برای زن‌های اتاقمون از کمپین می‌گفتم و همه‌شون می‌گفتن برو بابا مگه این قانون‌ها عوض بشو هستن که یه دفعه اخبار اینو گفت و همه هورا کشیدن.»

بعد با امیدی که خیلی وقت بود توی چشمانش ندیده بودم٬ نگاهم کرد و پرسید: «آجی از اون بیانیه‌هاتون نداری ما هم امضا کنیم؟»
همان روزها بود که شروع کرد به درس خواندن و گفت می‌خواهد جای خالکوبی‌ها را از دستش پاک کند. شنیده بود که شاید به بعضی زندانی‌ها عفو بخورد و وسوسه «بیرون» افتاده بود به جانش. خواسته بود که برایش کتاب‌های درسی بفرستند، تا دوم راهنمایی بیشتر مدرسه نرفته بود. بعد از آن را تا دوم دبیرستان٬ شبانه و دور از چشم شوهر و دایی‌هایش خوانده بود و امتحان داده بود. دلش می‌خواست کار پیدا کند و پسر خودش و دختر خواهرش و خواهر و برادر دو قلویش را بزرگ کند. می گفت عسل، فقط پنج سال دارد اما آنقدر شیطان است که خواهرم از پسش برنمی‌آید. شوهر خواهرش عسل را فرستاده خانه دایی‌هایش. می‌ترسید مثل عسل را هم ببرند دزدی. می‌ترسید معتادش کنند.

وسط این حرف‌ها یکدفعه بلند می‌شد و می‌رفت. می‌گفت: «همه این‌ها یک مشت خیالبافیه بیخوده».
می‌گفت: «ده سال دیگه که آزاد بشم، یه زن ۳۴ ساله بی‌سواد و بیکار هستم که حتی نمی‌تونه شکم پسر ۱۶ ساله‌اش را سیر کنه. تازه اگه تا اونموقع من هنوز یادش باشم.»

می گفت: «سرنوشت ما هم اینطوریه دیگه. زیاد غصه نمی‌‌خورم.عادت کرده‌ام به زندان. اصلاً یادم رفته بیرون چه جوری بود. نمی دونم اگه برم بیرون باید چکار کنم.»

شنیده بود که شاید به بعضی زندانی‌ها عفو بخورد و وسوسه «بیرون» افتاده بود به جانش. خواسته بود که برایش کتاب‌های درسی بفرستند، تا دوم راهنمایی بیشتر مدرسه نرفته بود. بعد از آن را تا دوم دبیرستان٬ شبانه و دور از چشم شوهر و دایی‌هایش خوانده بود و امتحان داده بود. دلش می‌خواست کار پیدا کند و پسر خودش و دختر خواهرش و خواهر و برادر دو قلویش را بزرگ کند 
چند هفته بعد راحله را در راستای طرح تفکیک جرایم٬از بند زندانیان مالی که فضای نسبتا امن‌تری داشت و کسی آنجا علنا مواد مخدر مصرف نمی‌کرد٬ به بند مجرمان مربوط به مواد مخدر و سرقت فرستادند که در همه اتاق‌ها بساط مصرف مواد رسما پهن بود و بیشتر از نیمی از ساکنان هر اتاق ۳۵ نفره بمعتاد بودند. هرچه راحله و دیگران گفتند که او تازه ترک کرده و در شرایط آن بند امکان بازگشتش به اعتیاد زیاد است٬ صدایشان شنیده نشد. هنوز دو هفته نشده٬ راحله کم‌کم مصرف مواد مخدر را از سر گرفت. این بار کراک می‌کشید. ناامیدتر از قبل شده بود و توانش برای مبارزه کمتر. بندمان جدا شده بود و زیاد نمی‌دیدمش٬ اگر هم دیداری بود آن راحله قبل با چشمانی که گهگاه از امید می‌درخشید نبود. کتاب‌ها را کنار گذاشته بود و اغلب خمار بود. یک‌بار که همه عزمم را جمع کردم و خواستم با او حرف بزنم نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت: «چی را می‌تونم عوض کنم؟ می‌دونی هشت سال زندان یعنی چی؟ می‌دونی اگه برگردم دوباره باید برم توی همون خونه و مجبورم که برم دزدی یا قاچاق. یه زن تنهای معتاد که نه درس خونده نه کاری بلده گیرم هم که آزاد بشه چکار می‌خواد بکنه اون هم با یک پسربچه‌ای که نمی‌دونم اون موقع چند سالشه...»

اینها را گفت و راهش را کشید و رفت و دیگر ندیدمش تا روز آزادی‌ام. حالش خوب نبود. ابروهایش را تراشیده بود، اما چشمانش هنوز کورسویی از امید داشت٬ امیدی که دوباره راحله را از اعتیاد جدا کرد و کتاب‌های درسی و قلم نقاشی را توی دستانش گذاشت. اینها را از کسانی که بعد از من زندان رفتند و آزاد شدند شنیدم. آخرین خبرم از او اما تبعیدش به زندان یک شهرستان کوچک بود و دیگر هیچ خبری از او نداشتم.

فکرش اما در تمام این پنج سال همیشه زندان  با من بود. شاید به خاطر اینکه هم‌سن خواهرم بود و همیشه به این فکر می‌کردم که می‌شد با ان همه استعداد و عشق به زندگی٬ حال و روز دیگری داشته باشد. شاید به خاطر دلبستگی مشترک‌مان به فروغ. شاید به خاطر رویاهایش... نمی‌دانم.

بار آخری که دیدمش کتاب فروغم را به او دادم و برایش نوشتم: «به امید روزهایی که شاید روشن باشند و آزاد.» کتاب را گرفت. نوشته‌ام را خواند و آرام زمزمه کرد: شاید.....

پانزدهم سپتامبر ۲۰۱۲- دوبلین

سپتامبر بود و آفتاب دابلین هنوز آنقدر جان داشت که بشود بساط صبحانه را روی در بالکن چید. با دوستی که خواهرش تازه از زندان آزاد شده بود نان و پنیر لقمه می‌گرفتیم و برایم تعریف‌های خواهرش از بند سیاسی زنان اوین را می‌گفت.

خواهرش بیشتر از همه زندانی‌هایی که از دور و نزدیک می‌شناختم‌شان٬ از دختری تعریف کرده بود که برایش حکم اعدام بریده بودند. می‌گفت که دخترک عاشق فروغ بود و دلش می‌خواسته زبان انگلیسی یاد بگیرد؛ که هیچ ملاقاتی نداشت؛ که خیلی بامعرفت و شوخ‌طبع بود.












من یاد راحله افتاده بودم. گفتم من هم یک زندانی را در بند عمومی می‌شناختم که خیلی شبیه این خانم بود٬ البته او سیاسی نبود. تا بخواهم بپرسم که راستی اسم این دوست خواهرت چه بود٬ پیش‌دستی کرد و گفت اتفاقاً راحله هم اولش بند عمومی بوده.

- راحله؟ اسمش راحله بوده؟
یعنی این زنی که حکم اعدام برایش صادر شده بود راحله بود. راحله‌ای که هیچکس خبری از او نداشت و نمی‌دانستم پشت کدام دیوار حبس می‌کشد؟

نشانی‌های بیشتر که داد مطمئن شدم خودش است. فهمیدم که محکوم به اعدام شده بود و خبرش هیچ جا منتشر نشده بود. فهمیدم که در اعتراض به این حکم واهی و ناعادلانه اعتصاب غذا کرده بود و لبانش را دوخته بود و هیچکس‌ خبردار نشده بود.

گفت: «روزهای اول پس از ناآرامی‌های انتخابات ۸۸ که هنوز زنان فعال سیاسی و مدنی بازداشت شده را به بند عمومی می‌بردند٬ راحله به خاطر محدودیت‌های آنها در تماس تلفنی با خانواده‌هایشان گاه کمک‌شان کرده بود و همین شده بود بهانه اتهام محاربه و صدور حکم اعدام برای او. گفته بودند که به زندانی‌های مرتبط با سازمان مجاهدین کمک کرده‌ای و حتماً با آنها ارتباط داری.»

بعد از اینکه راحله در اعتراض به این حکم لب‌هایش را دوخت و اعتصاب غذا کرد٬ حکمش را به یک سال حبس تعزیری تقلیل دادند و حالا او در بند زندانیان سیاسی اوین است. بی‌آنکه خبری از او در جایی آمده باشد. به چند نفر در ایران ایمیل زدم٬ آنجا هم کسی خبری از راحله نداشت و نمی‌دانست که تا پای حکم اعدام رفته است.

حالا بعد از چند ماه بی‌خبری٬ اسم راحله ذکایی در کنار هشت زنی که در بند سیاسی زندان اوین اعتصاب غذا کرده‌اند٬ منتشر شده است، اما  او همچنان «زندانی گمنامی است» که هیچکس خبری از او ندارد٬ نمی‌داند به چه اتهامی آنجاست٬ نمی‌داند از کجا آمده و هیچ عکسی از او نیست.

راحله نه یک فعال شناخته شده حقوق بشر بوده٬ نه یک روزنامه‌نگار معروف٬ نه وابسته به حزب و گروهی سیاسی یا مدنی و نه خانواده‌ای دارد که صدایش باشند.

جای خالی عکس راحله در پوسترهای زنان اعتصاب‌کننده دست به دست می‌چرخد و گاه حتی همان قاب خالی نیز حذف می‌شود. و او انگار نماد همه زنان و مردانی باشد که در این سال‌ها و همه سال‌های قبل از آن به زندان رفتند٬ محاکمه شدند٬ اعدام شدند و هیچ گاه نه عکسی از آنها جایی دیده شد و نه صدایشان را شنیدیم.

زنان و مردانی که پابه پای دیگران هزینه دادند٬ اما هیچ گاه صدایشان شنیده نشد و رقمی شدند در آمار بازداشت‌شدگان و اعدام‌شدگان بی‌شمار این سال‌ها. 

فشار بر زندانیان و به ویژه زندانیان زن مستقر در زندان اوین را به شدت محکوم می کنیم!


فشار بر زندانیان و به ویژه زندانیان زن مستقر در زندان اوین را به شدت محکوم می کنیم!


شیوه تمامی حکومت های دیکتاتوری زور و سرکوب است و حمله به زندانیان کار امروز و دیروز جمهوری اسلامی نیست. ولی زندانیان سیاسی نیز ساکت نمی نشینند و می توانند در مقابل این اذیت و آزارها ایستادگی کنند و اعتصاب غذای فردی و جمعی یکی از این موارد است. مساله مهم این است که ما هشیار باشیم و با همراهی خانواده ها و زندانیان و اعتراض گسترده به سرکوب های حکومت، نگذاریم این فشارها هر روز بیشتر و بیشتر شود و فجایع دیگری هم چون سال های گذشته در زندان ها اتفاق بیافتد.

با خبر شدیم 9 نفر از زندانیان سیاسی بند زنان زندان اوین، بهاره هدایت، ژیلا بنی یعقوب، مهسا امرآبادی، حکیمه شکری، شیوا نظرآهاری، ژیلا کرم زاده مکوندی، نازنین دیهیمی، راحله زکایی و نسیم سلطان بیگی، در اعتراض به رفتار توهین آمیز و خشونت بار گارد ویژه و هم چنین بازرسی بند و بازرسی بدنی دست به اعتصاب غذا زده اند. هم چنین نسرین ستوده که از دو هفته پیش در اعتراض به فشارهایی که بر خانواده اش اعمال می شود دست به اعتصاب غذا زده است. او صبح روز دوشنبه 9 آبان مورد تهدید قرار گرفته است که اگر اعتصاب غذایش را نشکند او را برای سه هفته به سلول انفرادی منتقل خواهند کرد و اجازه ملاقات با خانواده را هم به او نخواهند داد. 9 زندانی سیاسی دیگر نیز تهدید شده اند که در صورت ادامه اعتصاب به سلول انفرادی برده خواهند شد.

ما مادران پارک لاله و حامیان، از اقدام شجاعانه ی این عزیزان حمایت می کنیم و از مسوولان زندان اوین می خواهیم که حقوق زندانیان را به طور کامل رعایت کنند و وظیفه ی خود را در برابر حفاظت از جان و سلامتی آنان انجام دهند، هم چنین خواهان رسیدگی فوری به خواسته های انسانی و بر حق آنان هستیم و فشار بر زندانیان سیاسی و به ویژه زندانیان مستقر در بند زنان زندان اوین رابه شدت محکوم می کنیم.
مادران پارک لاله
حامیان مادران پارک لاله
11 آبان 1391

مادران پارک لاله ایران

خواهان لغو مجازات اعدام و کشتار انسانها به هر شکلی هستیم. خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم. خواهان محاکمه عادلانه و علنی آمران و عاملان تمامی جنایت های صورت گرفته توسط حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تشکیل آن هستیم.

مصاحبه ای با ژیلا مهدویان

مصاحبه ای با ژیلا مهدویان



در حاشیه بیست و یکمین نشست عمومی دفاع از حقوق بشر سازمان ملل متحد، با ژیلا مهدویان مادر یکی از زندانیان جنبش سبز آشنا شدم. نگاه نگران ژیلا سرشار از سخنان ناگفته و بغض پنهان شده از آن  دوران بود، ژیلا نمونه یکی از هزاران مادر دردمندی بود که  پشت میله های زندان به امید آزادی پسرش اشک ریخته بود، التماس کرده بود، تحقیر شده بود و در نهایت خود نیز به اتهام اعتراض به تمام نابسامانی های اجتماعی و فساد دستگاه های حکومت جمهوری اسلامی به همراه دخترش به زندان افتاده بود.
با او از شروع فعالیت های سیاسی اش و اعتراضات اش به انتخابات دوم خرداد تا مهاجرت اش به آلمان گفتگویی داشتم که در ذیل می آید:
از شروع اعتراضات خود به انتخابات دوم خرداد بگویید؟ آیا تا قبل از این دوران نیز همچون بسیاری از مردم معترض عملکردهای حکومت جمهوری اسلامی بودید؟
در واقع همواره معترض بسیاری از نابسامانی های اجتماعی و فساد، بیکاری و مشکلات جوانان بودم ولی من هم مانند بسیاری از هموطنان ام در اعترا ض به نتیجه انتخابات به خیابان های شهر می رفتم و از طرفی هم چون نگران بچه ها بودم، هر روز آنها را در تظاهرات همراهی می کردم .
چطور شد که دستگیر شدید، آیا بعد از آزادی پسرتان حسام از زندان بود یا در دورانی که او در زندان بود شما هم به زندان افتادید؟
بعد از دستگیری حسام دو بار به زندان افتادم، در مرحله اول حسام در زندان بود، در آن زمان من به گروه مادران پارک لاله پیوسته بودم که به حمایت از فرزندان مان در پارک لاله اجتماعات آرامی داشتیم؛ در جریان یکی از این اجتماعات بود که دستگیر شدم . پنج روز در زندان بودم و با وثیقه ده میلیون تومانی آزاد شدم .
همان طور که در خبرها هم شنیدیم، فکر می کنم مرحله بعدی که به زندان افتادید زمانی بود که به افشای راز زخمی شدن حسام در رسانه های برون مرزی پرداختید؛ اگر ممکن است با اشاره به ماجرای زخمی شدن حسام، به چگونگی دستگیری خود و دخترتان در آن دوران بپردازید؟
حسام بعد از یک سال از زندان آزاد شد اما این آخر ماجرا نبود و ای کاش می گذاشتند پسرم بعد از آزادی به زندگی عادی خود ادامه دهد. از آنجایی که این فرزندان شاهد جنایت ها و ظلم هایی بودند که در این مدت بر آنها شده بود، و سعی بر مقاومت داشتند و حتی پس از آزادی دوباره از دستبند سبز به نشانه حمایت از جنبش سبز استفاده می کردند؛ رژیم جمهوری اسلامی نیز  بر آن بود تا می تواند آنها را از بین ببرد. حسام حدود دو ماه بعد از آزادی اش یک شب که  از محل کارش به منزل برمی گشت دو نفر موتور سوار به او حمله کرده و بعد از اینکه او را مورد ضرب و شتم قراردادند و چند جای بدن او را با چاقو زخمی کردند، گوشی  تلفن همراه او را برداشته و فرار کردند. حسام  بعد از سه روز دچار تب شدید شد و زخم هایی در روی پوست اش پدیدار شد. پزشکان بعد از آزمایش های فراوان گفتند خونش به شدت با نوعی سم نادر آلوده شده که ما فکر می کنیم سمی  آفریقایی است و اشخاص و دزدان عادی نمی توانند از این سم و تنها با نیت دزدی آز آن استفاده کنند و به گفته پزشک معالج اش مورد مشابهی برای دو نفر دیگر هم که مشکل سیاسی داشتند، اتفاق افتاده که منجر به مرگ آنها شده بود. بعد از سه ماه حسام با حالی نه چندان مساعد از بیمارستان مرخص شد و دراثر سمی که وارد خونش شده بود تقریبا" نود درصد کبدش از کار افتاده بود و بهبودی نسبی او به یک معجزه شبیه بود و پزشکان از او قطع امید کرده بودند و اگر او امروز زنده است، خواست خدا و همت پزشکان دلسوز و دوستانی است که به معالجه او کمک کردند. من در این راستا تلاش های زیادی کردم، به تمام شبکه های خبری و ماهواره ای اطلاع دادم که چه بر سر فرزندم آمده و سر و صدای زیادی به راه انداختم و صراحتا" وزارت اطلاعات را مسئول تمام این جنایات خواندم و پس از مصاحبه های افشاگرانه ای که داشتم، مدت ها تحت تعقیب بودم و بالاخره در شبی که به همراه دخترم قصد سفر به ترکیه داشتیم، ماموران به منزل ما هجوم آورده و بعد از اینکه مدت 5 ساعت تمام منزل را تفتیش کردند، مقداری اسناد و مدارک و تعدادی اعلامیه و سی دی و دفتر خاطراتم را پیدا کردند و من و دخترم مریم را دستگیر و به بند 209 زندان اوین بردند و در زندان انفرادی حبس کردند. از فردای همان شب بازجویی های سنگین از هر چهار نفر ما آغاز شد و ما را تحت فشار روحی و روانی قرار داده بودند تا بتوانند از ما اعتراف بگیرند که ما جاسوس بیگانگان هستیم مرتبا" مرا تهدید می کردند اگر به چیزهایی که مد نظر ماست اعتراف نکنی حسام را دوباره دستگیر می کنیم و گفتند دخترت مریم  را مخصوصا" دستگیر کرده ایم تا بتوانیم از شما اعتراف بگیریم و به آنها هم می گفتند آزادی شما در دست مادرتان است و بستگی دارد که تا چه حد به سرنوشت شما علاقه مند هستند. در واقع آنها را گروگان گرفته بودند تا ما را وادار به اعتراف به کارهای نکرده کنند.
برخورد ماموران در زندان با شما چگونه بود؟
برخورد بسیار خشنی با ما داشتند، هر روز پنج نفر از صبح ساعت هشت از ما با چشم بسته بازجویی می کردند، حتی اجازه تماس تلفنی با خانواده مان را نداشتیم، آنها تمام زندگی و تماس های تلفنی ما را تحت کنترل داشتند. در جریان بیماری حسام من مجبور شدم کمک های مردمی را به منظور هزینه های درمان حسام قبول کنم؛ آ نها در این راستا حتی به من اتهام زدند که من قصد اخاذی داشتم. حتی یک بار بعد از اینکه به دفاع از خودم و فرزندم پرداختم، بازجو پس از شنیدن این حرفها مرا مورد ضرب و شتم قرار داده به طوریکه از صندلی به زمین پرتاب شدم.
ظاهرا" اتهام های دروغ دیگری نیز به شما زدند، اگر صحبت مجدد در مورد آنها متاثرتان نمی کند می توانید اشاره ای به این اتهام ها داشته باشید؟ 
به من یازده اتهام زدند، از جمله: ارتباط با منافقین، شرکت در گروه مادران عزادار، شرکت در راهپیمایی، اقدام علیه امنیت ملی، تخریب اذهان عمومی، قصد سفر غیر قانونی از کشور و پیوستن به منافقان، مصاحبه با شبکه های بیگانه و بسیاری موارد دیگر.
چطور و با چه حکمی از زندان آزاد شدید؟
دخترم بعد از پانزده روز از زندان آزاد شد و من بالاخره بعد از دو ماه به قید وثیقه سنگین از زندان آزاد شدم. بعد از آن تا 9 ماه خانه امان تحت کنترل کامل نیروهای امنیتی بود و تلفن های مان به طور آشکارا تحت کنترل بود و در این مدت به دفعات متعدد به دفاتر پیگیری پرونده ها که در شهر ری و خیابان فلسطین بود احضار شدم و بعد از نزدیک به هشت ماه دادگاهی شدیم که پس از دو ماه حکم زندان برایمان صادر شد؛ من به مدت پنج سال با حکم شفاهی به حبس تعزیری محکوم و مریم؛ دخترم به مدت یک سال و نیم حبس تعلیقی و شش ماه هم حبس تعزیری محکوم شد.
در مدتی که به دفاتر پرونده های پیگیری احضار می شدید، چه سوالاتی از شما می کردند، فکر می کنید منظورشان از این احضاریه ها چه بود؟
سوالات خیلی ویژه ای نمی کردند، فقط با سوالات شان قصد شکنجه روحی ما را داشتند و قصد داشتند در ما ترس و واهمه ایجاد کنند.
بالاخره بعد از تحمل سختی ها و شکنجه هایی که متحمل شدید مجبور شدید که سفر کنید؟ در این مورد نظرتان چیست؟
به نظرم سفرم ناخواسته و به اجبار و به نوعی تبعید بود و باور داشتم که اگر می ماندم نمی توانستم دست از مبارزه بردارم و در این صورت جان خودم و خانواده ام به خصوص حسام  در تهدید سالها زندان و مرگ قرار می گرفت.
و او باز هم نگران بود، نگران پسرش حسام که هنوز بیمار و ضعیف بود و نیازمند پرستاری مادر و نگران همسرش که او نیز مریض احوال بود و تنها مانده بود و غربتی که خود باید از عهده تمام مشکلاتش به تنهایی بر آید و با هزاران هزار امید که بتواند دوباره در کنار خانواده اش در وطن آزادش زندگی کند. به راستی او نمونه مادری با شهامت و زنی راسخ است.  

8 آبان 1391